قاصدک در دل من، همه کور اند و کر اند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید...
که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب...
خونه کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! :دی
فعلا خدافس تا ببینیم چه میشه.
شده تا حالا با تمام وجودتون یه موضوعی رو باور داشته باشین، ولی یه دفعه بخوره تو ذوقتون؟
هوووووووف!
گاهی وقتا با خودمون در مورد دیگران، جایگاهی که در زندگیمون دارن و جایگاهی که در زندگی اونا داریم فکر میکنیم. واسه خودمون هزار تا دیدگاه قشنگ میسازیم. گاهی وقتا یه لبخند رو خیلی بزرگ واسه خودمون تلقی میکنیم. یا یه دلگرمی میریم تا اوج آسمون، فکر میکنیم یکی پیدا شده که یه ذره میخواد تو آروم شدنمون موثر باشه.
گاهی وقتا با یکی از شکلک های یاهو، انقدر خوشحال میشیم که اشکمون در میاد، اشک شوقا!
ولی بد ِ ماجرا اون جاییه که یه دفعه همه این تصورات قشنگ از بین میرن. نه اینکه مشکلی پیش بیاد، اما خوب، ما آدما میفهمیم که نه! اینجوریام که فکر میکنیم نیست، اون لبخند، فقط یه لبخنده.
اون شکلک فقط واسه این زده شده که طرف حوصله نداشته جواب بنویسه. اون دلگرمی واسه اینه که دیگه واقعا یارو آهش در اومده از حرفایی که زدی، اون....
سخته، تخریب اون تصورات خیلی سخته !
اون آدم میتونه حتی مادر یا پدر آدم باشه، میتونه دوست صمیمیش باشه، میتونه خواهر یا برادر باشه...
به هر حال، باید یه بخشی از قلبمون رو بدیم به اونایی که دوستشون داریم، من بخش اعظمشو گرفتم از اونی که دستش بود، اما الان میبینم چقدر جالب بقیه قسمتاش هم پس گرفتنی هستن!
پ.ن 1 : به یه نفر=> حسابی اون تصوراتم تخریب شد...
پ.ن 2 : این شعره مشکل دلای ماهاست، اگه حسش کنین میبینین که واقعا داستان زندگیامونه.
دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه، گاهی میترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوت سینَمو جارو میزنه
میگم بهش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره میپرسه با منی؟
با کی ام؟ با توی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا
با تو که هر چی دارم میکشم از دست توئه
با تو که هر جا میرم مسیر در بست توئه
کی میخوای دست از سر آبروی من برداری
کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری
کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات
سر به راه بشی و دنیارو نزاری زیر پات
دل من (رضا صادقی)
نمیخوام بگم نبودنت، نداشتنت واسم راحته! نه باور کن اینطوری نیست.
اما میخوام یکم به قول ملت اندر احوالات نبودنت بگم.
میدونی، زندگیم این روزا خیلی بد نیست.
بالاخره میتونم شبایی که خوابم میاد برم ساعت 10 واسه خودم بخوابم. میتونم دیگه آلارم نزارم روی 12 که وقتی تو میای اس ام اس بدیم!
میتونم راحت واسه خودم زندگی کنم، از قید و بند اینکه به کی نگاه میکنم، به کی سلام میدم( که حتما بعدش به گوشت برسه و قهر کنی و دو سه روز اعصابم پخ بشه!) رها شدم.
اینروزا یه جورایی حس عشق زدگی پیدا کردم. اینروزا وقتی میبینم دو نفر هم دیگه رو دوست دارن، پوزخند میزنم تو دلم. این روزا یاد گرفتم همون حرفایی که اون اوائل خیلیا به خودم زدن رو به دیگران بزنم. من اینارو مدیون تو ام!
آره جدا عشق زده شدم، وقتی ان روز، وقتی من دارم از بالای خیابون میام و تو سر چهار راه منتظر دوستتی، و منو میبینی، در یک ثانیه چنان نگای بهم میکنی که انگار به یه موجود فوق العاده انزجار آمیز نگاه کردی.
خیلی بیشتر عشق زده شدم، وقتی یه طرفه رفتی به قاضی و تا جایی که جا داشت پشت سرم حرف زدی و حسابی راضی برگشتی.
آره خوب، تقدیره راس میگی. تقدیر اینه که من بشم آدم بده. تقدیر اینه که زمانی این موضوع رنگ واقعیت بگیره، که گذشته رو فراموش کردی. چیزایی که گذاشتیم وسط به خاطر ارتباطمون. ببینی که من چی گذاشتم، تو چی گذاشتی، من چی از دست دادم به خاطرت و تو چی از دست دادی به خاطر من.
مهم نیست، یاد گرفتم بگم میگذره.
راستشو بگم، دلم واست تنگ نیست دیگه. هر کسی راه خودشو میره، من دوست داشتم از راهی که میری حداقل با خبر باشم. بدونم آیندت چی میشه چون مهم بودی واسم. اما خوب، تو این مدت چنان راحت 24 ماه رو دور ریختی و رفتاری کردی که...
عیب نداره، زندگی ما بر پایه همین عیب نداره ها بیان شده، ایول.
من دیگه بهت فکرم نمیکنم، خیالت راحت...
برو تو دنیای غرورت یکیو پیدا کن و ببین واقعا میتونه اندازه من واست همه چی بزاره، ببین از همه چیش میگذره به خاطرت!
من دیگه بهت فکرم نمیکنم، خیالت راحت...
این آهنگ متالیکا رو اگر نشنیدین برین بشنوین:دی (nothing else matters)
Never cared for what they say
Never cared for came they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
خداوندا فهم عطا کن این شعر رو بفهمیم قبل از اینکه...
ای بابا...:دی
این روزا، حال و احوالم دگرگون شده. تو یه برزخ بین بی خیالی و با خیالی گیر کردم.
یه جایی که نمیدونم باید بی خیال بشم، یا گیر بدم به همه چیز تا حل بشن.
اینروزا دلم برات خیلی تنگه، خیلی زیاد.اولش سخت بود نداشتنت، ندیدنت، اما آسونش کردم.تلقین کردم به خودم.گذشت. الان بیش از 6ماهه که میونمون...
دقیقا 193 روزه که با صدات از خواب بیدار نشدم، 193 روزه که شب بهت شب بخیر نگفتم. 193 روزه که دیگه ندارمت. نداشتنت شاید زیاد سخت نباشه، اما فکر اینکه چرا و چی شد، دیوونم میکنه.
هر آهنگی که گوش میدی، از اونی میگه ککه جا زد، بی وفایی کرد!
آره من جا زدم، من بی وفا شدم، ولی دلیل داشت. خدایا تو میدونی!
دلیلم اینبود که تو این مرحله، من و تو امتحانمونو پس دادیم، و مردود شدیم. نمیشد کاریش کرد.اون اوائل، به خودم میگفتم ه روز میشه که میفهمی این قطع رابطه چه سودی داشت، اما الان میگن خدا کنه که بفهمی و اگه نه، اونوقته که هم حلالم نمیکنی، و هم خودم تو آتیش خودم میسوزم.
آتیشی که میدونم، میفهمم، حس میکنم که من مقصرش نیستم، اما بازم توش میسوزم. من جا زدم، چون نمیخواستم آسیب ببینی، نمیخواستم بیش از این درگیر چالش های رابطه بشی. اما هیچکس نمیفهمه!
این نفهمیدنا، همون آتیشیه که گفتم، که داره کبابم میکنه. فکر میکردم تحمل دوریت اگرم سخت باشه، تبدیل به عادت میشه، ولی نشد. روز به روز، بیشتر میری تو وجودم، اما مثل یه روح، مثل یه شبح. چون دیگه تویی نیستی که بخوای تو وجودم باشی.
یادمه بهم گفتی اگه با هم نباشیم، دیگه نمیشه sms بدم وقتای ناراحتیم، وقتایی که دلم گرفته؟
گفتم چرا همیشه میتونی.
من اینو گفتم آره، اما نمیدونستم الان با یه پیامت، زندگیم زیر و رو میشه.تک تک لحظات میان جلو چشمم. نمیدونستم وقتی میبینم دلت گرفته، ناراحتی اما کسی نیست و دوباره به خودم پناه میاری، از خودم متنفر میشم.
به خودم میگم : من نخواستم، من جا زدم. من تنهاش گذاشتم.
- نه تو نبودی، تو دلیل داشتی!
- مهم نیست، مهم اینه که من...
- نه! موندنت بیشتر ضربهمیزد تا رفتنت.
- ...
روز و شبم این مکالمه های درونیه. وقتی صدات لرز داره، وقتی آخر جمله هات به سکوت ختم میشن، خورد میشم. ویران میشم. از خودم منزجر میشم. دوباره همون مکالمه درونی...
خیلی دلم تنگه خدا...خیلی!
الان کلی نوشتم، اما دستم خورد پاک شد!
شاید قسمت نبود که بنویسم.
ولی دلم گرفته بود، کاش پاک نمیشد.
- بیا شام!
- باشه الان میام.
به سرعت به همه میگم باید برم و شرمنده و اینا. دکمه دیس کانکت رو میزنم که ییهو...
- نمیشنوی؟ ما داریم شام میخوریم.
- گفتم که الان میام.
- نخیر، تو حواست اینجا نیس، یه جای دیگه ای کلا! یه مین بلند نشی بیای بشینی پیش ما! همه از دستت ناراضی شدن. چهر نفر تحویلت گرفتن فکر کردی آدم شدی؟ هه! نخیر... بیا ببین چی پشت سرت میگن! تو هفته اخیر چقدر اومدی تو جمعا؟ چقدر تو هیمن جمع خونواده خودمون بودی؟ باید یه فکری بکنم واست!
بلند میشم و با سکوت میرم سر سفره. غذامو میخورم، میگم مرسی و بلند میشم.
- بدو برو طرف کامپیوتر، قضا نشه یه وقت!
برمیگردم و به چشماش نگاه میکنم، دلم میخواد بگم... نه، چیزی نمیگم. اگه بگو بودم الان وضعم این نبود. بر میگردم و میشینم پای نت. بلاگفا رو باز میکنم، لاگین میکنم، . نوچ، دیه نمیشه حسش رفت. میرم تو اتقم، دو ساعت دراز میکشم، تا ساعت میشه 1.
میام بیرون، همه خوابیدن، خونه سوت و کوره، صدای خر و پف بابام از پشت در میاد. میام تو پذیرایی، چقدر خوبه که خونه ساکت شده. میام پای نت، بلاگفا... لاگین... مینویسم :
بابا جونم، مامان گلم، آره من اینروزا خیلی پای نت میشینم. میدونین چرا؟
چون دیگه خسته شدم از بس بابا تو حرفام، کارامو تحقیر کرد!
خسته شدم از اینکه تا چهار نفر دور و برش میبینه منو به مسخره میگیره!
خسته شدم یه حرف رو از من میشنوه، با حرف نزن و حالا این حرفا به تو نیمده جواب میده. همون حرف رو از یکی از من کوچیکتر میشنوه میگه : ماشا ا... از سنش بیشتر مفهمه!
آره مامانم، از دستتون خسته شدم، از اینکه بیخودی تو هر جمعی، چیزایی رو تو سرم زدی که خودت نه به عمل، نه به عقیده بهش پایبند نیستی!
اینه که میام پای نت! حتی گاهی وقتا واسه اینکه پیشتون نباشم، میام میشینم الکی با کیبورد و موس بازی میکنم. که فقط دور باشم، که ممجبور نشم باهاتون حرف بزنم، که مجبور نشم به حرفاتون لبخند دروغی بزنم.
خسته شدم که دیگه دلم راضی نمیشه بیام کنارتون بشینم، که بیام تو جمعا حتی حرف بزنم. سخته، 18 سال و خوردی داشته باشی، و هنوز نتونی حرفتو بزنی! نتونستم حرف بزنم، که تو زندگیم کم آوردم. نتونستم حرف بزنم که ... دیگه گفتن اینا الان چه فایده ای داره!
نمیزنم، چون نمیخوام فکر کنن که یه جایی تو زندگیشون واسه من کم گذاشتن!نمیزنم که مامانم فکر نکنه که تنها بغل کردن نمیتونه مادری باشه واسه پسرش. حرفامو نمیزنم، چون ...
دلم میخواد فراموش بشم، دلم میخواد برم یه جی دنیا که هیشکی نباشه! تنها، دور از دروغ ، دور از تهمت، دور از تحقیر...
دلم میخواد فراموش بشم!
این نوشته بچگونه به نظر میاد، اما واقعا چیزایی هستن که نگفتم. شاید کوچیکف اما زندگی منو تحت تاثیر قرار دادن.
دلم میخواد...هووووف! مهم نیست چی دلم میخواد. بگذریم رفقا، بگذریم...!
امروز خیلی ترسیدم. ترسیدم وقتی دیدم دو تا از کسایی که سبز بودن سیاه شدن!
لباس سیاهی به تنشون پوشیدن، مغز و قلبشون سیاه نشده!
قاضی دادگاه، قبلا همدانی بوده! حکم اعدام شوهر عممو اون داده، سیاسی بوده!
امروز ترسیدم، وقتی چهره 30 سال پیرتر شده بهزاد نبوی رو دیدم!
امروز ترسیدم وقتی حرفای ابطحی رو شنیدم!
امروز ترسیدم وقتی دیدم کسی که جوک دولت بوده، داره اون حرفا رو میزنه!
امروز ترسیدم وقتی چین های کنار لب صفایی فراهانی رو دیدم!
امروز ترسیدم وقتی بابام بهمون گفت قاضی دادگاه کی بوده!
امروز ترسیدم وقتی دیدم چقدر بی مقدارم، چقدر ناچیزم که حتی نمیتونم به چیزی که داره به شعور و شرافتم توهین میکنه اعتراض کنم!
امروز ترسیدم وقتی دیدم رییس دادگاه کسایی که به خاطر من رفتن اون تو، یه قاتل بالفطرست!
من نمیخوام تو دنیایی زندگی کنم که توش، اینجوری مردم رو مثل خمیر شکل دهی میکنن!
من نمیخوام تو دنیایی باشم که نتونم حرفی که روی دلم مونده رو بزنم!
من نمیخوام زنده باشم تو دنیایی که معلوم نیست کجاش وایسادم!
من نمیخوام دو دنیایی باشم که وقتی میخوام بنویسم ، از ترس و نخواستن هام باشه!
خدایا، چرا؟
امروز خورد شدم وقتی چهره نماینده دادستان رو دیدم!
امروز خورد شدم وقتی دیدم کسی که بر مسند ریاست دادگاه نشسته، از پایه و اساس تو انسانیتش مشکل وجود داره!
امروز خورد شدم وقتی دیدم چهره هر دو نفرشون، یه حسی تو دلم میانداخت!
امروز خورد شدم وقتی ابطحی گفت خاتمی خیانت کرده!
امروز خورد شدم وقتی شندیم خمینی گفته حفظ نظام از نمازم واجبتره!!!
امروز خورد شدم وقتی دوباره رفتم نوشته های اون دختر دستفروش مترو رو خوندم!
امروز خورد شدم وقتی...
امروز خورد شدم وقتی این پست رو نوشتم، وقتی دیدم ذهنم چقدر مشوشه، ذهنم از خمینی میره به مست دختر دستفروش مترو!
فردا خورد میشم، وقتی با چوب میزنن تو سرم، تا تو شب بگم الان روزه و این از برکت وجود سایه پر نورولایت فقیه بر سر ماست!
فردا خورد میشم...
دلم نمیخواد هیچی بگم .
دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم.
هیچی نمیدونم، هیچی!
واقعا هیچی نمیدونم، نمیدونم عیب کار کجاست!
نمیفهمم کجای دنیاس که آدم به حال من در میاد!
حس پوچی میکنم! دلم میخواد بمیرم!
خدایا به دادم برس!
امروز داشتم موزیکای تو هاردم رو نگاه میکردم.
آلبومای سعید آسایشو دیدم.
چند تاشو گذاشتم واقعا حالم دگرگون شد.
نه اینکه فکر کنین خیلی خوشم اومدا، دیدم واقعا این آدم اصلا کلا خیلی مشنگه!
شعراش همش فی نفسه گریه آوره ها، اما همه دست میزنن میرقصن باهاش.
مثلا :
عشق تو دروغ بود دیگه، نه دیگه نه من نه تو دیگه!
صاحب مهمونی : بابا بیاین وسط دیگه ایول سوت دس دس!
یا مثلا یه جا دیگه :
عشقمون رسید آخرش، کی آخه میشه باورش، دل منو بهم پس بده، یا که منو از دست بده!
بابا این یارو داره از شکست عشقی میحرفه، الان این چیز خوبی نیست متوجهین؟:دی
یا اینجا دیگه خیلی باحاله :
قربونت برم، دل من خونه!
دلش خونه بعد آهنگ انقدر شاده!
واقعا به حال خودش و آهنگاش غبطه خوردم.اگه تو زندگی واقعیش اینجوری باشه واقعا مرد بزرگیه.
یاد آوری کردن که آغاسی هم گفته :
دل شده یه کاسه خون، به کنارم تو بمون نرو با دیگری!:دی

