هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

پیچیگی آپ.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 23:21  توسط عمو  | 

پیچیدگی آپ شد

.....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 23:40  توسط عمو  | 

تولدم مبارک

تولد!

اون وبلاگ پرشین بلاگم رو آپیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 11:30  توسط عمو 

من که داشتم فراموش میکردم.


چرا؟


چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 21:46  توسط عمو  | 

شیسشیشسیسشیلقفاغتاغت

خدایا خیلی بی معرفتی

نامردی


من کثافتم

بیشعورم

ظالمم


منو بکش از دستم راحتش کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 23:40  توسط عمو  | 

آپ

آپم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:34  توسط عمو  | 

آپ

سلام


هروقت اون یکی وبلاگو آپ کردم اینجا میگم به این دلیل که بعضیا اینجا رو تو وبلاگ دوستانشون سیو دارن و باعث میشه از آپ بودنم مطلع بشن.

آدرس وبلاگ جدید رو هم اگر کسی هست که نداره کامنت خصوصی بزاره اینجا تا بدم بهش.


:بغل:


پ.ن : علی الحساب در این لحظه آپم



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:2  توسط عمو  | 

آخرین نغمه...

قاصدک در دل من، همه کور اند و کر اند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید...

که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب...


خونه کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! :دی



فعلا خدافس تا ببینیم چه میشه.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:12  توسط عمو 

این دل...

شده تا حالا با تمام وجودتون یه موضوعی رو باور داشته باشین، ولی یه دفعه بخوره تو ذوقتون؟

هوووووووف!

گاهی وقتا با خودمون در مورد دیگران، جایگاهی که در زندگیمون دارن و جایگاهی که در زندگی اونا داریم فکر میکنیم. واسه خودمون هزار تا دیدگاه قشنگ میسازیم. گاهی وقتا یه لبخند رو خیلی بزرگ واسه خودمون تلقی میکنیم. یا یه دلگرمی میریم تا اوج آسمون، فکر میکنیم یکی پیدا شده که یه ذره میخواد تو آروم شدنمون موثر باشه.

گاهی وقتا با یکی از شکلک های یاهو، انقدر خوشحال میشیم که اشکمون در میاد، اشک شوقا!


ولی بد ِ ماجرا اون جاییه که یه دفعه همه این تصورات قشنگ از بین میرن. نه اینکه مشکلی پیش بیاد، اما خوب، ما آدما میفهمیم که نه! اینجوریام که فکر میکنیم نیست، اون لبخند، فقط یه لبخنده.

اون شکلک فقط واسه این زده شده که طرف حوصله نداشته جواب بنویسه. اون دلگرمی واسه اینه که دیگه واقعا یارو آهش در اومده از حرفایی که زدی، اون....

سخته، تخریب اون تصورات خیلی سخته !


اون آدم میتونه حتی مادر یا پدر آدم باشه، میتونه دوست صمیمیش باشه، میتونه خواهر یا برادر باشه...

به هر حال، باید یه بخشی از قلبمون رو بدیم به اونایی که دوستشون داریم، من بخش اعظمشو گرفتم از اونی که دستش بود، اما الان میبینم چقدر جالب بقیه قسمتاش هم پس گرفتنی هستن!


پ.ن 1 : به یه نفر=> حسابی اون تصوراتم تخریب شد...

پ.ن 2 : این شعره مشکل دلای ماهاست، اگه حسش کنین میبینین که واقعا داستان زندگیامونه.



دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه، گاهی میترسم بمیره


اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه

باز حیاط خلوت سینَمو جارو میزنه


میگم بهش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره میپرسه با منی؟


با کی ام؟ با توی عاشق پیشه ی سر به هوا

با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا


با تو که هر چی دارم میکشم از دست توئه

با تو که هر جا میرم مسیر در بست توئه


کی میخوای دست از سر آبروی من برداری

کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری


کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات

سر به راه بشی و دنیارو نزاری زیر پات

                                                                          دل من (رضا صادقی)






+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:34  توسط عمو  | 

خیلی دلم تنگه خدا... خیلی! (2)

این روزا، حال و احوالم دگرگون شده. تو یه برزخ بین بی خیالی و با خیالی گیر کردم.

یه جایی که نمیدونم باید بی خیال بشم، یا گیر بدم به همه چیز تا حل بشن.


اینروزا دلم برات خیلی تنگه، خیلی زیاد.اولش سخت بود نداشتنت، ندیدنت، اما آسونش کردم.تلقین کردم به خودم.گذشت. الان بیش از 6ماهه که میونمون...


دقیقا 193 روزه که با صدات از خواب بیدار نشدم، 193 روزه که شب بهت شب بخیر نگفتم. 193 روزه که دیگه ندارمت. نداشتنت شاید زیاد سخت نباشه، اما فکر اینکه چرا و چی شد، دیوونم میکنه.


هر آهنگی که گوش میدی، از اونی میگه ککه جا زد، بی وفایی کرد!

آره من جا زدم، من بی وفا شدم، ولی دلیل داشت. خدایا تو میدونی!

دلیلم اینبود که تو این مرحله، من و تو امتحانمونو پس دادیم، و مردود شدیم. نمیشد کاریش کرد.اون اوائل، به خودم میگفتم ه روز میشه که میفهمی این قطع رابطه چه سودی داشت، اما الان میگن خدا کنه که بفهمی و اگه نه، اونوقته که هم حلالم نمیکنی، و هم خودم تو آتیش خودم میسوزم.


آتیشی که میدونم، میفهمم، حس میکنم که من مقصرش نیستم، اما بازم توش میسوزم. من جا زدم، چون نمیخواستم آسیب ببینی، نمیخواستم بیش از این درگیر چالش های رابطه بشی. اما هیچکس نمیفهمه!


این نفهمیدنا، همون آتیشیه که گفتم، که داره کبابم میکنه. فکر میکردم تحمل دوریت اگرم سخت باشه، تبدیل به عادت میشه، ولی نشد. روز به روز، بیشتر میری تو وجودم، اما مثل یه روح، مثل یه شبح. چون دیگه تویی نیستی که بخوای تو وجودم باشی.


یادمه بهم گفتی اگه با هم نباشیم، دیگه نمیشه sms بدم وقتای ناراحتیم، وقتایی که دلم گرفته؟

گفتم چرا همیشه میتونی.


من اینو گفتم آره، اما نمیدونستم الان با یه پیامت، زندگیم زیر و رو میشه.تک تک لحظات میان جلو چشمم. نمیدونستم وقتی میبینم دلت گرفته، ناراحتی اما کسی نیست و دوباره به خودم پناه میاری، از خودم متنفر میشم.


به خودم میگم :  من نخواستم، من جا زدم. من تنهاش گذاشتم.

- نه تو نبودی، تو دلیل داشتی!

- مهم نیست، مهم اینه که من...

- نه! موندنت بیشتر ضربهمیزد تا رفتنت.

- ...


روز و شبم این مکالمه های درونیه. وقتی صدات لرز داره، وقتی آخر جمله هات به سکوت ختم میشن، خورد میشم. ویران میشم. از خودم منزجر میشم. دوباره همون مکالمه درونی...


خیلی دلم تنگه خدا...خیلی!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:7  توسط عمو  |